باده پرست

ای لبت باده فروش و دل من باده پرست / جانم از جام می عشق تو دیوانه و مست

باده پرست

ای لبت باده فروش و دل من باده پرست / جانم از جام می عشق تو دیوانه و مست

خدایا...
من در کلبه ی فقیرانه خویش چیزی دارم که تو در عرش کبریایی خود نداری، من چون تویی و تو چون خود نداری!

پیام های کوتاه
آخرین مطالب

۴۶ مطلب با موضوع «متفرقه» ثبت شده است

وقتی در خانه نیستی
زلزله
آتش
و حتی
بادی که به پنجره می کوبد
وحشت زده ام می کند
می ترسم
هیچ راه فراری
به آغوش تو نباشد...!
 
 
 
مگر تو 
کجای جهانم ایستادی 
که اینطور
تعادل زندگی ام را 
به هم زده ای ؟



  • باده پرست


ادامه مطلب : متن شعر


  • باده پرست

این روزها بازار چالشهای جورواجور داغ داغه !

اما برای من ، هیچ چالشی از این بزرگتر نیست که تو چشمام نگاه کنه و بگه دوستت دارم ، اما در عمل ... !!!
  • باده پرست

حاکم نیشابور برای گردش به بیرون از شهر رفته بود ، مردی میان سال در زمین کشاورزی مشغول کار بود .حاکم بی مقدمه به کاخ برگشت و دستور داد کشاورز را به کاخ بیاورند . روستایی بی نوا با ترس در مقابل تخت حاکم ایستاد.

به دستور حاکم لباس گران بهایی بر او پوشاندند. حاکم گفت یک قاطر راهوار به همراه افسار و پالان خوب به او بدهید حاکم از تخت پایین آمده بود و آرام قدم میزد، گفت میتوانی بر سر کارت برگردی ولی همین که دهقان بینوا خواست حرکت کند حاکم کشیده ای محکم پس گردن او نواخت . همه حیران از آن عطا و حکمت این جفا ، منتظر توضیح حاکم بودند.

حاکم پرسید : مرا می شناسی؟

بیچاره گفت : شما تاج سر رعایا و حاکم شهر هستید.

حاکم گفت: آیا بیش از این مرا میشناسی؟ سکوت مرد حاکی از استیصال و درماندگی او بود.

حاکم گفت:بخاطر داری بیست سال قبل با هم دوست بودیم و در یک شب بارانی که در رحمت خدا باز بود دوستت گفت خدایا به حق این باران و رحمتت مرا حاکم نیشابور کن و تو محکم بر گردن او زدی که ای ساده دل! من سالهاست از خدا یک قاطر با پالان برای کار کشاورزیم می خواهم هنوز اجابت نشده آن وقت تو حکومت نیشابور را می خواهی؟

یک باره خاطرات گذشته در ذهن دهقان مرور شد.

حاکم گفت: این قاطر و پالانی که می خواستی ، این کشیده تلافی همان کشیده ای که به من زدی.

فقط می خواستم بدانی که برای  خدا حکومت نیشابور یا قاطر و پالان فرق ندارد. فقط ایمان و اعتقاد من و توست که فرق دارد....

 

از خدا بخواه فقط بخواه و زیاد هم بخواه خدا بی نهایت بخشنده و مهربان است و در بخشیدن بی انتهاست ولی به خواسته ات ایمان داشته باش

  • باده پرست


تو

حسرت بی پایان کدام حسی

که هر شب

میان خیالم


کم مى آورمت...


  • باده پرست

از دوست جدید رازت را پنهان کن


از دشمن قدیمی که طرح دوستی دوباره با تو ریخته ، خنجرت را


چون اولی باورت را نشانه می گیرد


دومی قلبت را


(نسرین بهجتی)

  • باده پرست

نشسته بودم

غرق در گپ و گفتهای تو تبلت

خنکای اسپیلت تو اون گرمای طاقت فرسا ، اونم با دهن روزه ، واقعا دلچسب بود

جوونی ژولیده اومد . خواست حرف بزنه اما بغض کرد . بعد از مدت کوتاهی لب باز کرد . گفت که بیکاره و درمونده

از رسیدن به ته خط گفت 

از بی پولی و گفت و گفت و گفت که شاید دلم بسوزه و کمکی بهش بکنم

اما من کمکی نمی تونستم بهش بکنم

نا امید شد و رفت . چیزی نگذشت که مرد میانسالی خوش پوش و با چهره ای موجه اومد . خواست حرف بزنه امات بغض کرد . عذرخواهی کرد و سفره ی دلش رو باز کرد

از نگرفتن حقوق گفت و اخراج همکارانش . از اینکه به خاطر یکسال باقیمانده ی خدمتش تا بازنشستگی نتونسته بود به کارفرماش اعتراض کنه

از خونه ی جدیدی که خریده بود و کل پس اندازش رو به خاطرش داده بود

از نداری گفت و از عرق شرمی که به خاطر دستهای خالیش موقع افطار رو پیشونیش می نشست و ...

باازم کمکی ازم بر نمی اومد به جز دلداری و امید دادن

رفت

و من لعنت فرستادم به کلیدی که گم شد

به قولهایی که عملی نشد

به خودم

به زمین

به زمانه ...

 

  • باده پرست


برای فریب دادن،


عده ای را شیر میکنند و عده ای را خر ..


مواظب باشید حیوان صفت نشوید ،


بازنده، بازنده است چه درنده چه چرنده ..


 "خورخه لوئیس بورخس"


  • باده پرست

کاش می شد بار دیگر سرنوشت از سر نوشت 

کاش می شد هر چه هست بر دفتر خوبی نوشت

کاش می شد از قلمهایی که بر عالم رواست

با محبت، با وفا، با مهربانیها نوشت

کاش می شد اشتباه هرگز نبودش در جهان

داستان زندگانی بی غلط حتی نوشت

کاش دلها از ازل مهمور حسرتها نبود

کاین همه ای کاشها بر دفتر دلها نوشت

  • باده پرست


چه می‌شد اگر کتاب‌خوان‌ها دنیا را به دست می‌گرفتند؟



وب‌سایت معروف «گودریدز» (GoodReads) در یک نظرسنجی همگانی سوالی را درباره آرزوی کتاب‌دوستان مطرح کرده و پاسخ‌های برگزیده را که بعضا خواندنی و قابل تامل هستند، منتشر کرده است.


«چه می‌شد اگر کتاب‌خوان‌ها دنیا را به دست می‌گرفتند؟»

این سوالی است که این وب‌سایت نام‌آشنا از مخاطبانش در فیس‌بوک و توییتر پرسیده است. علاقه‌مندان به کتاب از سرتاسر جهان به این سوال پاسخ داده‌اند.


به گزارش این وب‌سایت، جواب 25 نفر در این نظرسنجی برگزیده شده است. بعضی از این پاسخ‌ها قابل تامل هستند و شاید بدون حکم‌فرمایی کتاب‌خوان‌ها بر جهان هم عملی باشند. در زیر جمله‌های منتخب را می‌خوانید:


1- هر روز بارانی، روز «در خانه بمانید و یک کتاب بخوانید» نام می‌گرفت.


2- مقیاس زندگی‌مان فصل‌های کتاب می‌شد‌، نه دقایق. مثلا: من بعد از خوردن قهوه و دو فصل آن‌جا خواهم بود.


3- در هر گوشه شهر یک کتابخانه می‌گذاشتیم... به بیان دیگر یک کتابخانه در هر کافه.


4- به ازای خرید هر کتاب چاپی، یک نسخه دیجیتالی به رایگان دریافت می‌کردیم.



5- جای مسابقه‌های تلویزیونی را برنامه‌های قصه‌خوانی می‌گرفت و چیزی به نام «پلیس گرامر» به واقعیت می‌پیوست.


6- بودجه کافی به کتابخانه‌ها و مدرسه‌های دولتی اختصاص می‌یافت.


7- روز رونمایی از کتاب‌ها تعطیل رسمی می‌شد!


8- «فرشته دندان» به جای پول‌، کتاب زیر بالش‌مان می‌گذاشت. (این جمله اشاره دارد به افسانه «فرشته دندان» که بسیاری از کودکان کشورهای انگلیسی‌زبان به آن اعتقاد دارند. وقتی بچه‌ای دندان شیری خود را از دست می‌دهد، آن را زیر بالشش می‌گذارد و بر این باور است که «فرشته دندان» شبانه دندان را برمی‌دارد و جای آن مقداری پول برایش می‌گذارد.)


9- گروه‌های کتاب‌خوانی جای احزاب سیاسی را می‌گرفتند.


10- وقت اداری علاوه بر ساعت ناهار، یک ساعتِ مطالعه هم در نظر گرفته می‌شد.


11- کتابخانه‌ها هرگز چندجلدی‌های‌شان را گم یا جابه‌جا نمی‌کردند.


12- همه صرف‌نظر از ملیت‌، جنسیت و وضعیت اقتصادی و غیره‌ می‌توانستند باسواد شوند و به کتاب دسترسی داشتند.


13- فروش چای سر به فلک می‌کشید.


14- یک مسیر جدا برای تردد کتاب‌خوان‌ها در خیابان درنظر گرفته می‌شد.


15- آن‌قدر درگیر کتاب خواندن می‌شدیم که دیگر وقتی برای جنگ نداشتیم.


16- کتابخانه‌ها شبانه‌روزی می‌شدند.


17- از واحدهای انگلیسی‌زبان و کلاس‌های با مدرک رسمی حمایت بیشتری می‌شد.



18- تعداد شبکه‌های تلویزیونی به شدت کاهش پیدا می‌کرد.


19- کتاب‌خوانی یک شغل واقعی می‌شد! پول می‌دادند تا مطالعه کنیم!


20- به جای هر کتابی که چاپ می‌شد، یک درخت کاشته می‌شد.


21- به جز جیغ‌هایی از سر شادی و ترس و آه و ناله‌های کشدار‌، دنیایی ساکت و پر از صلح داشتیم.


22- این جمله دلیل موجهی برای یک روز مرخصی گرفتن می‌شد: تا صبح بیدار بودم تا کتابم را تمام کنم.


23- در جهان جهل کمتر و شکیبایی بیشتری داشتیم.


24- هاگوارتز (مدرسه جادوگری در مجموعه رمان‌های «هری پاتر» به قلم «جی.کی. رولینگ) یک مدرسه واقعی بود،‌ میان‌زمین (سرزمین افسانه‌ای در کتاب‌های «ارباب حلقه‌ها» و «هابیت» نوشته «جی.آر.آر. تاکلین») تاریخ دنیای ما بود و همه چیز مثل سرزمین عجایب «آلیس» بی‌منطق بود.


25- کتاب‌فروشی‌ها هم چرخ خرید داشتند.

  • باده پرست